جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

سلام دوستان عزیز وب سایت من  چند روزه راه اندازی شده

اینم آدرس این وب سایت :  http://www.hayejan.com/

البته وبلاگ آسمانه تعطیل نمیشه هنوز up می کنم...

جهت اطلاع شما گفتم ..... مرسی


خدا حافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید
به یاد  آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگر گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت  سادس
نه اینکه میشه باور کرد  دوباره آخر جادس
خداحافظ واسه اینکه  نبندیم دل به رویاها
بدونیم بی تو با تو   همینه  رسم این د نیا
خداحافظ
همین حالا
خداحافظ

خداحافظ

 

 

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ، عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی کرد.

قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند.

قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

                     آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟

                                                                   ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟

 و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سو یش بودید حالا چرا چنین با او مخالفید؟

 همه اعضا رو ی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .

 عقل گفت : دیدی ای قلب ؟ همه ازعشق بیزارند ، ولی من متحر یم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی‌ ؟ قلب نالید و گفت : من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم ، پس من همیشه از عشق حمایت میکنم........!!!!!!!!!!

 

چه صدف‌ها که به دریای وجود

سینه‌هاشان ز گهر خالی بود

 

ننگ نشناخته از بی‌هنری

شرم ناکرده از این بی‌گهری

 

سوی هر درگهشان روی نیاز

همه جا سینه گشایند به ناز...

 

زندگی ، دشمن دیرینه من

چنگ انداخته در سینه من

 

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سینه تنگ

 

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها... همه کوبیده به سنگ

                                     فریدون مشیری

کندوی آفتاب به پهلو افتاده بود
زنبورهای نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه‌های لگدکوب آسمان
گلبرگهای سرخ شفق، تازه ریخته

کف‌بین پیر باد در آمد ز راه دور
پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز، میهمان درختان کوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش

در هر قدم که رفت، درختی سلام گفت
هر شاخه، دست خویش به سویش دراز کرد
او دستهای یک یکشان را کنار زد
چون کولیان، نوای غریبانه ساز کرد

آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه
شب را ز لابلای درختان صدا زدند
از بیم آن صدا، به زمین ریخت برگها
گویی هزار چلچه را در هوا زدند

شب همچو آبی از سر این برگها گذشت
هر برگ، همچو پنجه دستی بریده بود
هرچند نقشی از کف این دست‌ها نخواند،
کف‌بین باد، طالع هر برگ دیده بود!

نادر نادر پور                    نادر پور