صدای فریادهای زن توی گوشش می پیچید، صدای ناله، نفرین، تضرع . . .
بالش را روی سرش گذاشت و زیر پتو فرو رفت. اما بازهم صداها پیدایش می کردند، توی گوشش می پیچید و توی مغزش طنین می انداختند. اشک چشمهایش را سوزاند. دستهایش را مشت کرد و روی گوشهایش فشار داد. صدای زن پر از اشک بود. فریاد بلندی کشید: تو رو خدا نزن. . . بی غیرت . . . نزن.
و صدایش در میان ناله هایش و ناسزاهای مرد محو شد.
تکیده، با شیارهای عمیق و نگاه تیره. چهره زن جلوی چشمانش آمد. پلکهایش را محکم روی هم فشار داد اما باز هم اشکها راهی به بیرون میافتند...

ادامه مطلب ...