مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
صدای فریادهای زن توی گوشش می پیچید، صدای ناله، نفرین، تضرع . . .
بالش را روی سرش گذاشت و زیر پتو فرو رفت. اما بازهم صداها پیدایش می کردند، توی گوشش می پیچید و توی مغزش طنین می انداختند. اشک چشمهایش را سوزاند. دستهایش را مشت کرد و روی گوشهایش فشار داد. صدای زن پر از اشک بود. فریاد بلندی کشید: تو رو خدا نزن. . . بی غیرت . . . نزن.
و صدایش در میان ناله هایش و ناسزاهای مرد محو شد.
تکیده، با شیارهای عمیق و نگاه تیره. چهره زن جلوی چشمانش آمد. پلکهایش را محکم روی هم فشار داد اما باز هم اشکها راهی به بیرون میافتند...

فریاد

زن فریاد بلندی کشید و صدایش خاموش شد.
از جا پرید . . .
زن با صورتی خون آلودی، مچاله گوشه اتاق افتاده بود. مرد با مشتهای گره کرده، نفس زنان بالای سرش ایستاد بود. لگد دیگری به زن زد. اما دیگر صدای از او برنخاست.
چشمان هراسان زن لحظه ای به مرد خیره شد و سپس با دیدن چیزی پشت سر او رنگ از رویش پرید و وحشت در چشمانش دوید. مرد برگشت. صدای پاهای برهنه او را که نزدیک می شد نشنیده بود.
چاقو تا دسته توی شکمش فرو رفت. یکبار . . . دو بار . . .
روی زمین که غلتید دخترک نگاهش کرد. لباس خواب کوتاهش دور پاهای لاغرش پیچیده بود.
ـ بهت گفته بودم نزنش
زن با چشمان تهی دخترک را نگاه می کرد.

نویسنده : مریم آقا زاده

منبع : فصل نو

جمع آوری کننده : هیجان