آنگاه که عاشقی ، نشاید که بگویی : (( خدا در قلب من است)). که شایسته تر آن که بگویی : (( من در قلب خدایم))
گمان مبر که راه عشق را تویی که روشن توانی کرد، چه ، عشق است این که راهت روشن گرداند اگرت شایسته باشد.
عشق را آرزویی جز غایت خویش در دل نیست.
اما اگر عاشقی و تو را می باید که آرزوهایی در دل بپرورانی ، بگذار آرزوهای تو از این دست باشند:
گداختن و جاری شدن همچون جویی روان و سرود خوان در دل شب.
معرفت یافتن بر محنت شفقت بی حد و حصر.
زخمی شدن از عشق با دل آگاهی و در خون غلتیدن ، شادمانه و به رضا ورغب.
هر سحر بیدار شدن با قلبی مالامال عشق و شاکر به خاطر روزی دیگر از روزهای عشق.
آرمیدن به هنگام نیمروز ، غرق در جذبه سحر انگیز عشق، وبه شامگاه سر شار از حق شناسی به خانه بازگشتن.
وسپس به خواب رفتن با دعایی در دل و زمزمه نیایش و ستایشی بر لب ، بهر معبودتان.....
جبران خلیل جبران

