یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتراز ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

 

عاشقت خواهم ماند...بی آنکه بدانی. دوستت خواهم داشت

بی آنکه بگویم. درد دل خواهم گفت...بی هیچ کلامی. گوش خواهم داد

بی هیچ سخنی. در آغوشت خواهم گریست...بی آنکه حس کنی. در تو ذوب خواهم شد...بی هیچ حرارتی

هر چی عشق توی دنیا...
من می خواستم مال ما شه...
اما تو هیچ وقت نزاشتی...
بینمون حوصله باشه....
فکر می کردم با یه بوسه...
با تو هم خونه می مونم...
نمی دونستم نمیشه...
آخه بی تو نمی تونم...
گله می کنم من از تو...
از تو که این همه بی رحم...
هزار با مردم از عشقت...
تو که هیچ وقت نمی فهمی...

شب، همه دروازه‌هایش باز بود

آسمان چون پرنیان ناز بود

گرم، در رگ های‌ ما، روح شراب

همچو خون می‌گشت و در اعجاز بود

 با نوازش‌های دلخواه نسیم

نغمه‌های ساز در پرواز بود

 در همه ذرات عالم، بوی عشق

زندگی لبریز از آواز بود

 بال در بال کبوترهای یاد

روح من در دوردست راز بود...

بوی عشق

فریدون مشیری

آنکه می‌گوید دوست‌ات می‌دارم
خنیاگر ، غم‌گینی‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان ، سخن بود

هزار کاکُلی شاد

در چشمان، توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

احمد شاملو